تبليغاتX
علی کوچولو عشق مامان و بابا

علی کوچولو عشق مامان و بابا

مینویسم از همه خاطرات خوب زندگیم

چند روز پیش داشتم توی وبلاگ امیر حسین کوچولو میگشتم و خاطرات به دنیا اومدن امیر حسین جون و میخوندم که به یه مطلب زیبا برخوردم که مامان امیر حسین جون زحمت کشیده بود

با اجازه مامان امیر حسین این مطلب رو کپی کردم

کودکی آماده تولد بود

نزد خدا رفت و از او پرسید:

می گویند فردا شما مرا به زمین میفرستید!

اما من با این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم!؟

خداوند پاسخ داد:از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام !

او در انتظار توست و از تو مراقبت خواهد کرد.

اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه!

پس دوباره گفت :اینجا در بهشت ،من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم ،

اینها برای شادمانی من کافی نیستند؟

خداوند لبخند زد :فرشته تو برایت آواز خواهد خواندو هرروز به تو لبخند خواهد زد !

تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود!

کودک ادامه داد:من چطو رمی توانم بفهمم مردم چه میگویند ؟

وقتی زبان آنها را نمیدانم!

خداوند او را نوازش کرد و گفت :

فرشته تو ،زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه میکند

و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد دادکه چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟

خداوند جواب داد:فرشته ات دستهایت را کنار هم میگذارد و به تو یاد میدهد که چگونه دعا کنی!

کودک گفت:شنیده ا م که درزمین انسانهای بدی هم زندگی می کننند چه کسی از من محافظت میکند؟

فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگربه قیمت جانش تمام شود.

کودک گفت :اما من دیگر شما را نمیبینم.....!

خداوند گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو سخن خواهد گفت

و تو راه بازگشت به سوی من را خواهی آموخت.

خدایا حالا کی میخواهم بروم ؟لطفا نام فرشته ام را به من بگویید !

خداوند شانه های او را نوازش کرد و گفت : نام فرشته ات مهم نیست........

تو میتونی اونو مادر صدا کنی ........

       

این روز رو به مادر عزیزم تبریک میگم دعا میکنم که همیشه زنده باشه وبرای شادی روح مادر همسرم (عمه عزیزم )دعا میکنم

 

       

برای دیدن وبلاگ امیر حسین کوچولو روی عکس کلیک کنین

 

 

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط مسعود و راضیه|

ممنون فیروزه جون از کمکت به علی

امروز اومدم بگم که تولدمه و دیدم که فیروزه جون زودتر از من این کار رو انجام داده

خوشحالم که معلم دوست داشتنی من الان دیگه به یک دوست خیلی صمیمی تبدیل شده و من به خاطر داشتن چنین دوست خوبی به خودم میبالم

 

                                           

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 9:0 قبل از ظهر توسط مسعود و راضیه

دوستان خوبم سلام .

فردا تولد مامان راضیه است و من به عنوان خاله علی به کمک علی جون آمدم که تولد بهترین مامان دنیا را بهش تبریک بگیم .امیدوارم همیشه زنده و پاینده باشی . خیلی دوست دارم . 

نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط مسعود و راضیه|

 

 

سلام علی جونم، پسر کوچولوی مامان

امروز که اومدم واست بنویسم یه روز خوبه،یه روز قشنگ ،روز معلم

البته روز معلم فرداست ولی به خاطر اینکه فردا مهد کودک تعطیله مراسم روز معلم امروز توی مهد کودک برگذار شد

امروز صبح وقتی میبردمت مهد کودک بهت گفتم باید به خاله فهیمه تبریک بگی و بوسش کنی و بهش هدیه بدی ،گفتی مامان مگه امروز تولد خاله فهیمه است

آخه تو الان فقط چهار سالته و یه کم بزرگتر که بشی بهتر متوجه میشی که روز معلم یعنی چی؟

خاله فهیمه اولین کسی بود که مداد دست گرفتن رو به تو یاد دادو تو اولین روزی که رفتی مهد کودک هنوز خوب بلد نبودی مداد دستت بگیری و الان به خوبی نقاشی های خیلی قشنگ میکشی

چند تا از سوره های کوچیک قران رو هم یاد گرفتی و خیلی چیزای دیگه یاد گرفتی که همه اش نتیجه زحمات خاله فهیمه است

پس عزیزکم دوست دارم که اسم ( فهیمه شکوری ) هیچ موقع از یادت نره و چهره مهربونش برای همیشه توی ذهنت بمونه ،مثل مامان که اسم معلم اول دبستان هنوز توی ذهنشه  (خانم نصرین صادقی ) و هر موقع که اسم معلم میاد چهره ی این معلم مهربون یادم میاد

این روز قشنگ رو به همه معلمهای عزیز خصوصا خانم شکوری تبریک میگم

 

 روزها میگذرد و یاد و نامت در سایه سایه ی ذهن و جانم باقی ست وجودت و همه ی آرامش و فداکاری ات در پیکره ی وجودم نقشی جاودان بسته و امروز روز توست گرچه همه روزها از برای نفسهایت گل باران است.

          

          

          و اما یه تبریک ویژ به بهترین معلم دنیا

کسی که مهربونیش وصف کردنی نیست

خانم فیروزه مصفا معلم سال دوم هنرستان

و تکرار میکنم همه ی  احساسی که نسبت به کلاس دوست داشتنی و معلم دوست داشتنی ام دارم

 

کلاس دوست داشتنی ، بهترین کلاس دوران تحصیل من است . کلاسی پر از شادی و لبخند . همه چیز این کلاس برایم تازگی داشت .  همه ی این ها یک طرف ، معلّم مهربانش یک طرف . من فکر می کنم تنها من نیستم که از تعطیل شدن مدرسه و دور شدن از معلّم و دوستانم ناراحت باشد بلکه همه ی بچّه ها ناراحت می شوند . امّا ارتباطمان به پایان نرسیده است .

 

من احساس می کنم در کلاسی بودم که بی نظیر بود . من معلّم مهربانم را دوست دارم من در این کلاس آموختم که بیاموزم و از آموختن چیزهای خوب و زندگی کردن با رفتار خوب، هر احساس خوبی سراغ آدم می آید .

کلاس عجیبی بود و من در بهترین کلاس دنیا درس خواندم .

 من در کلاسی بودم که توانستم از فرصت هایم خوب استفاده کنم .  

 

 من در یک کلاس شگفت انگیز با بچّه های با معرفت زندگی کردم . کلاسی که از نظر پاکی و پاکدامنی و صداقت با آن معلم شگفت انگیز ، بی نظیر بود .

من در این کلاس چیزهای زیادی آموختم . رابطه با خدا ، بهتر سخن گفتن با دوستان و ... من در این کلاس عشق را آموختم ، در این کلاس دوستی معنی دیگری داشت که من آن را با تمام وجود حس کردم .اگر قرار باشد تمام حس هایم را نسبت به کلاسم بگویم باز هم کم است . یادش بخیر، روزهای خوبی گذشت

واقعاً کلاس دوست داشتنی بود ! می دونم که دلمون برای هم تنگ می شود امّا ...     

 

من در کلاسی بودم که خیلی چیزها در آن یاد گرفتم . در این کلاس هرگز خسته نمی شدم . من عاشق معلّم خود هستم .

 

کلاس خوب و دوست داشتنی بود ولی حیف که زود تمام شد .

 

از دو سالی که در این مدرسه بودم بهترین معلّم و بهترین دوستان و بهترین کلاس را داشتم . من آن جا را از هر جای دیگری بیشتر دوست دارم .  

 کلاس من دوست داشتنی بود . با این که کوچک بود ولی خیلی بزرگ بود و همه چیز داشت .: عشق ، علاقه ، محبّت و ... من خیلی کلاسم را دوست دارم . 

 

و رفت سالی که با دوستان خوبم بودم .

و رفت سالی که معلّم بسیار خوبی داشتم .

و رفت سالی که کلاس دوست داشتنی داشتم ...

امّا در قلبم همیشه می مانید ای خوبی های همیشگی !  

                                     فیروزه عزیزم دوست دارم

        بابت تمام زحماتی که کشیدی دستانت را می بوسم و ممنونتم .

  روزت مبارک

 

نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 12:56 بعد از ظهر توسط مسعود و راضیه|

 

                                          

با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد

برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت

روزهایت بهاری و بهارت جاودانه باد . . .

 

 

نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط مسعود و راضیه|


آخرين مطالب
» فرشته ای به نام مادر
»
» مامان جونم تولدت مبارک
» روز معلم
» نوروز مبارک
»
»
» پارک پردیسان
»
» یه سلام گرم بعد از یه غیبت طولانی

Design By : Pichak